تبليغاتX
من تنهام بیاو دستمو بگیر ای دوست

من تنهام بیاو دستمو بگیر ای دوست

کسی باشه که دوسم داشته باشه

سلام به همه دارم میرم مسافرت یه مدت نیستم
+ نوشته شده در  ساعت 4:49  توسط ساسان  | 

آن شب غزلی سروده بود

عاشق شده بود

با دستو دلی کبود

عاشق شده بود

افتاد...

شکست...

زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود

عاشق شده بود

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:20  توسط ساسان  | 

برای تو می نویسم

به پاس فکرهایی که تا به حال به

حرفهای در پس این سادگی کردی!!!

برای تو که شاید با عشق

به قلب من برگردی!!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:20  توسط ساسان  | 

emo Love

من که پیش از تو دل نداشتم!

حال که آن را به من هدیه دادهای....

می توانی هر چه قدر که می خواهی بشکنی و

دوباره از نو بسازی اش!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:20  توسط ساسان  | 

راه های به تو رسیدن

محدود است

 اما من به اندازه تمام راه های

نرسیدن به قلبت

 دوستت دارم!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:20  توسط ساسان  | 

ای کاش

تمام دلخوری های انسان ها

مثل من و تو

با شیرینی یک هویج بستنی

به فراموشی سپرده می شد!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:19  توسط ساسان  | 

عشق الکی

 

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

عشق یه طرفه

 

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم

 

 دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...

 

 بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت

 

کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...

 

 

.

 

.

 

.

 

وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد

 

دسته گل

 پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏ هاي اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

+ نوشته شده در  ساعت 13:19  توسط ساسان  | 

سالها شعر سروده ام

برای شاعرانه ترین اغتراف زندگی ام

که در مقابل چشمانت

هیچ گاه........

هیچ حرفی........

برای گفتن نداشته ام!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:19  توسط ساسان  |